حكيم زجاجى

267

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

همان آخرش بود مروان به نام * كه بر وى شد آن كامرانى تمام 15 نمانند مردم در اين دير دير * كه بالا شود ، تا نيايد به زير چنين كارها را پى اعتبار * نبشتند مردان والاتبار كه تا پندگيرى شوى سودمند * نيارى بدين خاك تيره نژند نگويى كه اين ملك مال من است * سر گردنان پايمال من است بدانى كه پيش از تو هم بوده‌اند * سرانجام از اين چرخ فرسوده‌اند 20 پس از تو در اين كار خواهند بود * اگر دير دير و اگر زود زود به يزدان كه ديروز و [ فردا ] يكى است * چو مىبگذرد ، آن فزون اندكى است به ماه ار كنى سال ايشان شمار * برآيد به قول مهندس هزار كه آل اميه مهى داشتند * همان روز كار بهى داشتند تو گويى كه آن قوم هرگز نبود * برآورد گردون از آن دوده دود 25 نكوهيده مروان پرخشم و جنگ * چو بگرفت ملك جهان را به چنگ ورا بنده‌اى بود جعدى « 1 » به نام * چو خورشيد مشهور در حد شام ورا بنده خواندى [ بر ] خلق باز * وز آن نام شد نامبر بر فراز كنون بر سر كار بايد شدن * چو دريا گهربار بايد بدن چو بگذشت از ميرى او سه ماه * برآشفت در حمص با او سپاه 30 يكى مير بد ثابت ابن نعيم * در آن بوم‌وبر بود [ چندى ] مقيم چنين گفت با لشكر حمص مرد * كه خواهم ز مروان برآورد گرد امامت برازاى آن خام نيست * چون او « 2 » اندراين دور بدنام نيست بيامد ز زندان يكى پيرمرد * به شعر و به بازى ورا مير كرد به ترفند از دست او جان ببرد * ز بيم سر او را خلافت سپرد 35 به گفتار پور نعيم آن سران * بر آنجاى رفتند [ از ] هر كران بيامد از ايشان به مروان خبر * سپه كرد و شد همچو مرغ بپر بيامد سوى حمص پنجه هزار * ز حران بياورد حربىسوار گرفت آن [ بر ] وبوم را در حصار * براين برنشد مدتى روزگار

--> ( 1 ) دشمنانش او را جعدى مىگفتند ، تاريخ ابن خلدون ، ترجمهء عبد المحمد آيتى ، ج 2 ، ص 185 . ( 2 ) جنون